46
به منظره سرسبز جلوی روم خیره بودم،این باغ دقیقا پشت عمارت قرار داشت،وفقط تراس لویی به اون باغ مشرف بود،اونجا بینظیر بود.وتنهاجایی که کمی..خیلی کم میتونست منو آروم کنه.
دست از خیره شدن برداشتم،بدون مکث تو اتاقش به سمت اتاق خودم رفتم..دستمو توکمدم بردم ونمیدونم چی..فقط برداشتم..وپوشیدم..تواتاقم فقط صدای نفس های عمیقم شنیده میشد..میخاستم با تمام وجود،اکسیژن جایی رو که لویی بوده رو تنفس کنم..واون کمی..اون ته بو..اون یه ذره جاشو عمیق،عمیق تر از هرچیزی توخودم حس کنم..
بعدازپوشیدن از لباسام زدم بیرون.توراهروشروع کردم به راه رفتن..دلتنگی ادمو ریز بین میکنه،آدمو دقیق میکنه،حافظه ادمو قوی میکنه..دلتنگی تشدیدت میکنه..مثل الان..که من حتی دیوارهایی که لویی دست گذاشته رو یادمه..مثلاالان..که من صدای قلبشو توگوشم..وقتی از بعد از اون تنبیه بغلم کرده بود تو گوشمه..مثل الان که ثانیه به ثانیه ورودم به مهمونی..ومستی بعدشو یادمه.
بدنم از پله ها رفت پایین ومغزم همونجاموند..به سالن اصلی رسیدم..
خودمو تا نزدیکترین مبل کشیدم وروش ولو شدم،میتونستم اینجا منتظر بمونم..خیره به جلوم نگاه کردم..پنج روز از رفتن لویی گذشته بود..روز اولی که وارد اینجا شدم..وقتی لو اون قوانین روبهم گفت..وقتی اونقدر سخت گذشت..وقتی هنوز غرق نشده بودم..فکر میکردم..اگه یه روز بتونم برم بیرون..چقدر جاهای زیادی برای گشتن دارم..فکر میکردم..چقدر دلم میخاست برم خونه آنه وبدستش بیارم..دلم میخاست برم ودوباره لیام رو همونطور جنتلمن وددی وار ببینم..دلم میخاست برم وزین روبا اون جذابیت بی نظیرش ببینم..فکر میکردم اگه بتونم برم بیرون..ایندفعه دیگه به دلم "نه" نمیگم.
ولی الان..پنج روز بود که من به خیال بقیه آزاد بودم..ولی نبودم..جوری دلم غل وزنجیر این عمارت..صاحب این عمارت بود..که هیچ جا نمیخاستم برم..این پنج روز من هرلحظه به خودم اومده بودم وفقط به یه نتیجه رسیده بودم:لویی..بهم اعتماد نداشت،مثل قبل دوسم نداشت،مثل قبل توجه نمیکرد،مثل قبل حتی نگاهمم نمیکرد..لویی برای من یک هزارم بود..ولی لعنت بهش..برام کافی بود..همین یک هزارم اونقدر بزرگ بود که کافی شده بود.بوسه های کوتاهش..سکس بی نظیرباهاش..تنبیه های سختش..حتی خابیدن کنارهم ویاداوری نفرتش بهم..همشون برای من دنیا شده بود.
فیزی:هی..شوهر داداش..مثل اینکه خیلی دلتنگشی ها..
صدای شیطون فیزی بود،از فکر اومدم بیرون..وبهش خیره شدم..شوهر داداش...چه لذتی داشت شنیدنش..ادامه داد:
فیزی:الهی پسره هات..توهم دلت بوس میخاد؟!اخه اونوقت تاحالا من وجما روبانگاهت قورت دادی..اخریا نفهمیدم داشتم لباشو میبوسیدم یا دماغشواینقدر نگاه کردی..
از حرفش لبخند کوتاهی زدم..مبرهنه که دلم میخاست..بهشون نگاه کردم،فیزی رو مبل نشسته بود وجما خودشو توبغلش جمع کرده بود وبا اون چشمای سبز وگشادش بهم نگاه میکرد..چقدر تغییر کرده بود..چه آرامشی داشت..بماند که اکثر اوقات اینجا وکنار فیزی بود ولی امروز اومده بود تا باهم بریم شهربازی
_اوه..برام افت داره با بوسیدن مزخرف شما دوتا یاد عشقم بیفتم.
جما:به ما گفت مزخرف؟!
فیزی:اره توچشامون زل زد وگفت..
نمیدونم چند ثانیه گذشته بود که دوعدددختر دیوونه افتادن روم..وشروع به زدنم کردند..ومن بی وقفه میخندیدم..فیزی با مشت هاش سینه وگردنمو میزد وجما قلقلکم میداد..دخترایی دیوونه..
فیزی:بگو غلط کردم..زود باش..
_کار درستی کردم..
جما جیغ بلندی وگفت:
_آدم شو هــــــــــز
اون دوتا بعد از مدتی که زدنم..وسعی کردن غلط کردن رو از زیر زبونم بکشن بیرون خسته شدن ودوتاشون رومبل بین حلقه دستام آروم گرفتند..
_میبینم که دوتا فسقلی میخاستن منو تنبیه کنن..
فیزی:صبر کن..لو بیاد میگم حسابتو برسه..
_بگوبیاد..بذار بیاد حسابمو برسه..
از بینشون بلند شدم وبه سمت در رفتم..
بعد از پنج روزخونه موندن،حالا جما وفیزی میخاستن برن شهربازی ولوتی هم قانعم کرده بود تا باهاشون برم.هیچ وقت فکر نمیکردم لوتی تا این اندازه خوب باشه..بعد از بلایی که سر ریچ آورد واقعا ازش میترسیدم واین کاملا منطقی بود..لویی باجسمت کار داشت..میزد زجر میداد وگاهی هم اذیتت میکرد..ولی لوتی..فقط با روحت سروکار داشت..میتونست ثانیه ای آوارت کنه.واین ترسناک بود..ولی این چند وقت،اون خیلی خوب ظاهر شده بود،از همراهی اش تو آشپزی کردن،تا نشون دادن البوم خانوادگیشون وحرف زدن راجع به خودشون..اون خیلی بهم لطف کرده بود.
فیزی وجما اومدند وباهم به سمت ماشین رفتیم،ایان رانندگی میکرد،به سمت در جلویی رفتم تا کنار ایان بشینم وجما وفیزی رو راحت بذارم..ولی فیزی دستشو رو کمرم گذاشت وبه صندلی عقب،جایی که جما نشسته بود هدایتم کرد.
در وباز کردم وکنارجما نشستم،معذب بودم نمیدونم از چی..نمیدونم چرا..شاید حس بدی داشتم که دفعه قبل،توهمچین شرایطی با لویی خودم میرفتم شهربازی والان..بدون هیچی دارم میرم.
جما بعد از چند ثانیه بهم نزدیک شد،دستاشو دور گردنم حلقه کردوسرشو روشونه ام گذاشت.دستامو باز کردم ودوکمرش حلقه کردم وبه خودم نزدیک ترش کردم..
جما:دلم برای بچگی هامون تنگ شده!!دلم برات تنگ شده داداش..
_من دلم برای همه چی تنگ شده..
جما:برای لویی بیشتر..مگه نه؟!
_ نمیشه..نشه..نمیشه دلم تنگ نشه براش..
جما:پس چرا اذیتش کردی؟چرا اینقدر دردناک بهش صدمه زدی؟
_بهم نگاه کن جما..من تو هر برهه نشون دادم که احمقم..وقتی تورو اذیت کردم،وقتی آنه رو اذیت کردم..وقتی خودخواه بودم واوجش وقتی بود که لو رو اذیت کردم.جم..من همه چیز روباهم میخاستم..ونمیدونستم لویی بهترین چیزیه که دارم،همه چیز منه.
جما:ولی الان دوسش داری..میدونی.عاشق ها شبیه هم میشن،وتو داری به خوبی لو میشی..همونقدر محشر..ومن بابت این خوشحالم..هز ایندفعه ماهمه پشت توایم.
از حمایت جما خوشحال شدم،از بودنش واز بغل کردنش تا وقتی به شهربازی رسیدیم لذت بردم.
ماشین وایساد وما پیاده شدیم،بقیه به خاطر حرف لویی کنارم بودن وخیلی ازم دور نمیشدند.
نمیدونم چرا از زجر دادن خودم،لذت میبردم،با دیدن چرخ وفلک واز جما وفیزی خاستم تابه سمت اونجا بریم.من دلم کابین بیست وهشت رو میخاست..گوشه ای از دلم اونجا بود..
نفهمیدم کی چرخ وفلک وایساد،نمیخاستم بفهمم..من تواینجا گیر بودم..گیر ابنبات ها، گیر بچه ای که شبیه من ولو بود..گیر بلند خندیدن با عشقم..من اینجا گیرلذتی بودم که نظیر نداشت،من گیر معذرت خواهی سکسی عمق واون مرد بودن بعدش بود.
به جما گفته بودم تا کدوم کابین رو میخام..کابین وایساد ومسئولش بهم اشاره کرد تا سوار بشم،سوار کابین شدم ونشستم..روی صندلی قبلی خودم،جایی که قبلا لو نشسته بود.
دلتنگی ازت یه ادم دیگه نمیسازه دلتنگی فقط یه چیزای خاص از ته ته های مغزتو میکشه بیرون..وبا هر یاداوری..یه رگ از بدنتو فلج میکنه..وتو آروم..وغرق..فلج میشی..وقتی دلتنگی هرچیزی عشقته..رنگ ها..نشونه ای از عشقته..علایم..علایق..عوامل..عواطف...هرچیزی نشونه از کسیه که دوسش داری..واین ازبدنت سرچشمه میگیره..این تا این حدخواستن از اون رگ های سالمه که التماس میکنن که رفع کنی دلتنگی رو،حفظ کنی اونارو.ونیس مرد رفع دلتنگی..اونم تواین دوره غرور.
بلند شدم وبه سمت جایی که لویی قبلا نشسته بود رفتم..کنار اون بیست وهشت بزرگ قرمز رنگ..ومن چیز تلخی دیدم..چیز سختی دیدم..ومن به چشم خودم..فروریختن تمام خودمو دیدم..من تو جنگ با عاشق لویی نشدن..امشب با دیدن این شکست خوردم.
زیر اون بیست وهشت..با خودکار..یه چیز نوشته شده بود..
Always in my heart Harry Stayls. Yours Sincerely. Louis.T
Bạn đang đọc truyện trên: AzTruyen.Top